شاگرد ممتاز...
پسر گلم بهت تبریک میگم فدات شم دیروز از مدرسه که تعطیل شدی اومدی خونه گفتی مامان چشماتو ببند یه چیزی نشونت بدم که خیلی خوشحال بشی وقتی چشمامو باز کردم دیدم تقدیر نامه رتبه اولی کلاستونه. الهی فدات شم . پسر گلم توی امتحانات نوبت اول . رتبه ی اول کلاسشو بدست آورده . &n...
نویسنده :
فریما
11:07
سلام تیله های من...
تیله کوچولوهای مامان سلام... ببخشید مامانی بعد از وقفه ای چهار پنج روزه اومده براتون چیزی بنویسه آخه خوشگلای مامان .همونطوری که خاله شمیم واستون نوشته رفته بودم چابهار واسه عقد عمو مهدیتون. البته هانی هم با من بود ولی ارشیا گلی مامان به خاطر امتحاناتش نتونست بیاد موند پیش باباجون اینا و خاله شمیم هم زحمت کشیده بود و تو رو برده بود خونشون . عزیزای مامان جونم واستون بگه که خیلی دلم واسه گل پسرم تنگ شده بود ولی خوب چاره ای نبود انشالله سفر بعدی همگ...
نویسنده :
فریما
9:46
عزیزای خاله
سلام خاله جونا خوبین عزیزای دل خاله؟ خوشگلا فکرنکنین مامانی شما رو فراموش کرده اینروزا مامانی رفته چابهار عقد عمو مهدی عرشیا جونم شما هم پیش بابا جون و مامان جون موندی اخه امتحاناتت اجازه نمیداد شما هم بری. عرشیا گلی شما از دیروز اومدی خونه ما پیش منو عمو احسان اینقدر با عمو فوتبال بازی کردی که هر دوتون حسابی خسته شده بودید منم داورتون بودم همشم شما رو تشویق میکردم. عزیزای دل خاله خیلی دوستتون دارم . بوس بوس
نویسنده :
فریما
20:12
عقد عمو مهدی...
سلام امیدهای زندگیم... امروز بعد از چند روز غیبت اومدم . آخه پنج شنبه همگی با هم رفتیم خونه ی آقاجون اینا. روز جمعه هم واسه اینکه ارشیا گلی امتحان ریاضی داشت زود برگشتیم البته سر راه یه سری هم به خاله شیوا زدیم . امروزیکشنبه هست و من و هانی فردا با عمه و آقا جون و عزیز جون و عمو فرهاد میریم بندر .آخه پروازمون برا چابهار روز چهاشنبه هست. ارشیا گلی مامان هم چون مدرسه داره و نمیتونه بیاد باید بره خونه ی باباجونش البته بابایی هم هست ولی بابایی روزا سر کاره شبها پیش گل پسرم. من و هانی هم میریم چابهار واسه عقد عمو مهدیش. پسر گلم این چندروزی که ازت دورم خیلی دلم برات تنگ میشه ولی خوب چاره ای نیست باید تحمل...
نویسنده :
فریما
9:11
نصیحت مادرانه...
حالا که مامان شدم و دختر دار شدم به دخترم میگم ببین عزیزم.... وقتی بزرگ شدی ... خوشگل شدی... به سن ازدواج رسیدی.... اگه دیدی چند نفر میخوانت.... اونیو انتخاب نکنی که ماشینش خفنه ها... اونیو انتخاب نکنی که باباش پولداره ها... ...
نویسنده :
فریما
7:57
خاطره ها...
خاطره ها من به اين نتيجه رسيدم خاطرات ارزشمند هستند. لازم نيست قلم شيوا و خيلي خوبي آدم داشته باشه. سبك فكر كردن هر آدمي خاص خودشه.همونو بنويسه. فكر كنه داره براي يكي تعريف مي كنه.ملاحظه اينو نكنه اگه فلاني بخونه چي! مي دونيد چرا اينو مي گم؟ الان اگه يكي بياد بهتون بگه اين كتابو بگير خاطرات مادرت يا پدرته قبل تولد تو تا الان؟ خدايي؟ مشتاق نمي شين بخونين؟ خوب اين نوشته ها فايده هم دارن. كمك مي كنن بچمون با تفكر ما آش...
نویسنده :
فریما
21:53
دخترم و پسرم...
دخترم ..... امروز برای تو مینویسم .سالها بعد که بزرگ وبزرگ تر شدی و واسه خودت خانوم شدی دلم میخواد تو رو از همه ی پسرای محله و دانشگاه دور کنم.وقتی هنوز سنت درگیر احساسه .تو عاشق میشی دخترکم... عاشقی ...
نویسنده :
فریما
17:33
برای بابایی...
یه روزی میام جلوی دخترم و بهش میگم... فرشته کوچولوی من.. اون دستایی که تو الان با دستای کوچولوت میگیری. اول تو دستای من بوده! اون صورتی که تو الان بین دو تا دستت میگیری و میبوسیش اول جای لبای من بوده! اون سینه ای که سرتو میذاری روش و خودتو لوس میکنی براش جاییه که من روش آروم میشم! اونیکه تو بهش میگی بابایی کل زندگیه مامانیه! این آقا عشق منه . هیچ وقت رو حرفش حرف نیار . نبینم بهش بی احترامی کنیا! من و تو و داداشت امید های بابایی هستیم هیچ وقت عصبانیش نکنیا . ...
نویسنده :
فریما
10:52




